دیروز، مؤمن‌زاده به دیدنم آمد. یکپارچه تواضع بود و ادب. حضور او محل کار مرا آکنده از لطف کرده بود. این حالت بر سیدمجید هم بی‌تأثیر نبود. با محبت و اشتیاق نوشیدنی‌ای برایش آماده کرد و او هم نشست. مؤمن‌زاده ایده‌ای در باره تحقیقات در باره منشأ مشکلات اسلام و تعامل با مذاهب اسلامی به ویژه اهل سنّت داشت. ایده و توضیحاتش را شنیدم و ملاحظات مورد نظرم را گفتم.
ایده‌ای که مطرح کرد، اگرچه قابل توجه بود، اما در مقایسه با حالات خودش هیچ نبود. گفتم که او نزدیک به یک سال است که بینایی خود را از دست داده است، حتی شَبَهِ مرا هم که لباس سفید داشتم و پشت به پنجره بودم نمی‌دید. فقط اندکی رنگ‌های بسیار متضاد را احساس می‌کرد. همانگونه که پیشتر گفتم، سراسر رضایت و خوشنودی بود و شگفت‌آور اینکه سرمست و سرور آفرین. او که شاید انتظار می‌رفت اندکی از عارضة نابینایی خودش شکوه کند و احساسی را برانگیزد، هیج در این باره اشاره‌ای نداشت. آمادگی خود را برای نقش‌آفرینی آنگونه که بجا و مفید باشد، اعلام می‌کرد و سرمست بود. آخر جلسه دیدار ، لطیفه‌هایی را یاد آور شد و ما را غرق در شادی و سرور کرد. از جمله این لطیفه را با مهارت تمام بازگو کرد:
روزی کسی که لکنت زبان داشت به دکّه سیگار فروشی رفت و گفت: آآآآآآ قا! سِ سِ سِ سِ سی سیگار اُ اُ اُ اُ شنو وی وی ویژه دِ دِ دِ داری؟ دکه‌دار پاسخ داد: بِ بِ بِ بعله، دِ دِ دِ دارم. و بسته‌ای سیگار اشنو ویژه به او داد. در همین هنگام کسی دیگر آمد و از دکه‌دار پرسید: کبریت داری؟ دکه‌دار پاسخ داد: بله کبریت هم دارم؛ و یک بسته کبریت به او داد. مشتری‌ای که لکنت زبان داشت، احساس کرد که دکه‌دار ادای او را درآورده و به این ترتیب او را مسخره کرده است. از این رو به حالت گلایه و شکوه گفت: اَ اَ اَ دایِ مِ مِ مَنو دِ دِ دَر مِ مِ مِ میاری؟ دکه دار بدون اینکه کم بیاره پاسخ داد: نِ نِ نِ نَه، جِ جِ جِ جونِ تو، اَ اَ اَ دایِ اِ اِ اِ اِینو دِ دِ دَرآوردم.
این سرور و سرزندگی و سرمستی مؤمن‌زاده به قدری دلربایی می‌کرد که من و سیدمجید را محو هنرنمایی خود کرده بود. نکته دیگری که زلالی و صفای فوق‌العاده او را حکایت می‌کرد این بود که هر گاه در خلال گفت و گو  محتوای گفتار به گونه‌ای می‌شد که شائبه غیبت از کسی در آن بود، به شدت متلاطم می‌شد و هیچ تحمل چنین فضایی را نداشت. تلاطم و بی‌قراریش تو را وامی‌داشت که دامن برچینی و از خس و خار و آلودگی در این باره دور شوی. در نهایت از ما خداحافظی کرد و محل کار مرا به قصد اقامه نماز در حرم و به قول خودش نجوا با کریمه اهل بیت سلام الله علیها ترک کرد.