معمولا این روزها هر کس را می‌بینم، لحظه انتقال او از دنیا را تصور می‌کنم. فرقی نمی‌کند، بزرگ یا کوچک، مرد یا زن، خردسال یا سالخورده، حتی وقتی به اشیا دیگر هم نگاه می‌کنم، مراحل نابودی و تلاشی آنها در ذهنم مرور می‌شود. شاید این معنی در درونم راسخ شده باشد که هر چه دیده و احساس می‌شود، هر آنچه بهره‌ای از ماده دارد، رو به فناست و بی‌تردید از میان خواهد رفت.

دیدن کسی که دارد با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند و همه ما را نگران کرده سبب این حالت در من شده است. بیش از هر کس مراحل تحلیل قوا و توانایی تا لحظه انتقال خودم از این دنیا را تصور می‌کنم و به همین منوال دیگران را.
تصویری از مرگ
به هر حال، یادآوری مرگ و انتقال از این دنیا در من اشتداد پیدا کرده و چند روزی است مرا همراهی می‌کند. حس عجیبی است و ظرفیت خاصی را موجب شده. ممکن است با بهبودی حال بیمار ما و خارج شدن او از وضعیت فوق‌العاده و ICU این حالت هم کاهش پیدا کند. امید که او حالش خوب شود؛ ولی من این حالت را از دست ندهم و همواره به یاد انتقال باشم؛ چرا که بی‌تردید انتقال در پیش است. شگفتا! هیچ یقینی شبیه‌تر به شک نیست؛ آنگونه که این یقین به شک شبیه است.